politic
Tuesday, February 03, 2004
چه بگویم؟ سخنی نیست.
می وزد از امید، نسیمی،
لیک، تا زمزمه ئی ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره اش
نارونی نیست.
چه بگویم؟سخنی نیست.
پشت درهای فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج اندیشی
خاموش
نشسته ست.
بام ها
زیر فشار شب
کج،
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست.
چه بگویم؟_سخنی نیست.
در همه خلوت این شهر، آوا
جز زموشی که دراند کفنی،نیست.
وندر این ظلمت جا
جز سیانوحه ی شومرده زنی، نیست.
ور نسیمیجنبد
به ره اش
نجوا را
نارونی نیست.
چه بگویم؟
سخنی نیست...
شاملو
می وزد از امید، نسیمی،
لیک، تا زمزمه ئی ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره اش
نارونی نیست.
چه بگویم؟سخنی نیست.
پشت درهای فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج اندیشی
خاموش
نشسته ست.
بام ها
زیر فشار شب
کج،
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست.
چه بگویم؟_سخنی نیست.
در همه خلوت این شهر، آوا
جز زموشی که دراند کفنی،نیست.
وندر این ظلمت جا
جز سیانوحه ی شومرده زنی، نیست.
ور نسیمیجنبد
به ره اش
نجوا را
نارونی نیست.
چه بگویم؟
سخنی نیست...
شاملو
Tuesday, December 30, 2003